تبليغاتX
شعرهای عاشقانه :: عشق :: عاشقانه :: دلتنگی های من:: وبلاگ عاشقانه :: عشق چتی وفای سگ را نازم

درباره وبلاگ

انسان ها خوابند زمانی بیدار می شوند که مرده اند

نویسندگان

بخش ویژه

      

مدادی رنگی که رنگ باخت

نویسنده: گلادیاتور
 

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي

به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

 گفت : ای عاشق دیوانه فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

سکوت

نویسنده: گلادیاتور
 

يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا ؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را : سکوت!
يک ماه بعد : هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
عشق اشتباه بوده و گر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دو تا سکوت

پسر زحمت ها کشید اما ...

نویسنده: گلادیاتور
 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

 دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق

هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي

 بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر

 رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد  ...

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

  

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

دراین زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه نا باور خیال پرست

متاسفم برات ای دل ساده ...

نویسنده: گلادیاتور

 

این روزا مه گرفته ، دلا غمگین خسته

                           توی این همه هیاهو گریه بی صدا شکسته

یه نگاه به راه رفته. روبه رو راه نرفته

                           باد پاییزی و حسرت ارزوها رو گرفته

ادما اسیر و زارند چیز تازه ای ندارند

                          تو حریم پاک رویا نمی خوان که پا بزارند

تو گذر گاه زمونه همه چیز دست خزونه

                           رنگ پاکی و صداقت رنگی که نمی مونه

سردی برف زمستون می شینه رو تن زارم

                          من خسته بی تحمل که ببارم یا نبارم........

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ