وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
امروز با فردا چه فرقی می کند
دوره ارزانیست...
شرف ، اینجا ارزان ...
تن عریان ارزان...
آبرو ، قیمت یک تکه نان ...
و دروغ از همه چیز ارزانتر ...
و چه تخفیفی خورده است ، قیمت هر انسان
مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي
به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...
و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت : ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا ؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ
در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را : سکوت!
يک ماه بعد : هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
عشق اشتباه بوده و گر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دو تا سکوت
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم
دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق
هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي
بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر
رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد ...
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
دراین زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
