مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي
به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...
و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت : ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی